به چشمهای بی قرار تو قول می دهم که ریشه های ما به آب و شاخه های ما به آفتاب می رسد |
کشتار روزهای اخیر در غزه دل هر انسانی را به درد می آورد. مستقل از های وهویها و تبلیغات رسانه های داخلی و خارجی مواردی است که کنار هم گذاشتن آنها برایم گیج کننده است:
قلبا آرزومندم روزگاری را ببینیم که خالی از جنگ، کشتاروغارت و اخبار وتبلیغات جنگی باشد.
مدت زیادی که مطلبی ننوشتم .تراکم کار روزانه ،مسافرتهای پی درپی وسردرگمیهای معمول و شاید نداشتن اینترنت درست وحسابی در یک ماهه گذشته دست به دست هم دادند تا فرصتی برای وبگردی و وب نویسی نمونه .البته حالا هم چیز زیادی عوض نشده . تازه از یک ماموریت کاری فشرده برگشته ام وخستگی 15 ساعت اتوبوس نشینی( واتفاقاتی که تو این لحظه خیلی حس گفتنش نیست) حوصله دست به قلم شدن برام نگذاشته. اون چیزی که من را مجبور به نوشتن کرده یک حس غریبی که به خاطر دوری از یک عزیز بهم دست داده . هر چند که تو چند سال گذشته زندگی من طوری بوده که زیاد در سفر بودم وهمیشه از عزیزام دور ،ولی می دونستم هر وقت بخوام با یکی دو روز عقب و جلو می تونم هر کدومشونا ببینم و با هاشون باشم و این اولین باره که می دونم نمی تونم خواهر کوچولوما تا چند سالی ببینم .البته قلبا خوشحالم که خیلی زود تونسته راهشا پیدا کنه و از این وانفسای موجود تا حدودی خودش را رها .
اووف . داشتم به سالها پیش فکر می کردم. جمع شدن روزهای جمعه دورهمدیگه تو خونه پدربزرگ و خوردن انار و نون خانگی وماست محلی و پنیر پوستی و .... اونقدر خوشحالمون می کرد که هفته جدید را با انرژی شروع کنیم .اون موقعها خیلی انتظارها مون بالا نبود و دور هم بودن از خیلی چیزای دیگه واجبتر . به رسیدن به قله های موقفیت به هر قیمت هم فکر نمی کردیم . اینگار اونقدر احساس رضایت داشتیم که نخواهیم آرزوها مونا خیلی بزرگ بگیریم .حالا که فکر می کنم اینگار قلبا خوشحالتربودیم .
ولی حالا هرکس در سودای خویش است .هر کس در مسیر رسیدن به آرزوهاش .این حرکتها داره از همدیگه دورمون می کونه، والا موندم که آیا ارزششا داره؟آیا باید پا روی احاسمون بذاریم و سکان حرکت را به دست عقلمون بسپاریم ؟ یا در گیر احساسمون بشیم و در جا بزنیم.
کاشکی می شد فکر این چیزها را نکرد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|